تبليغاتX
بی چطر بیا

بی چطر بیا

سر سر بازی روی سطرها

شعری از رضا غنی

تلاق تلاق تلاق  صحن دادگاه

نقطه طلاقی

مرد و زن بود

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 13:8  توسط  علیزاده یعقوب  | 

دفترش را

ورق

     ورق

         ورق

              زد

ایستگاه گوشه کاغذ آنجا که قطار میان کوه ها گم می شد

نوشت عشق

تمام واکنش ها را سریع می کند

کاتالیزور

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 3:47  توسط  علیزاده یعقوب  | 

تا کی

باد بوزد

میان درختان به هوای موهای تو

و روسریت

در آستانه

انفجار از اورانیم غنی شده

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم اسفند 1385ساعت 20:54  توسط  علیزاده یعقوب  | 

تفدیم به محمد

بابا نان داد

درس سلدئ ای است

نان را از هر طرف بخوانی نان است

وقتی درس چوپان شروع می شود

کلمات بی طرف ساده نیستند

گرگ ار از هر طرف بخوانی گرگ است

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 19:27  توسط  علیزاده یعقوب  | 

بی در ویا الله

سرش را می اندازد زیر

ومی آید

به خوابم

قول می دهم

اگر  آمدنش به خوابم را

تکرارکند

یک روز بیدار نشوم 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 19:5  توسط  علیزاده یعقوب  | 

س ل الف میم

با همین ۴حرف شرع شد

در ۴ شنبه دی ۱

خانم روپوش راهراه هتان زیباست

وبعد که روسری

راهراه را خریدی من گمراه تر شدم

 استاد ماکت سازی قهوه خانه را پروز ه داد

استاد این چه نمره ای یه

من این ماکت رو از یک مدل واقعی ساختم

پسر چی ساختی به یه فنجون قهوه می مونه که پشت یه عینک گذاشته باشند

چشم قهو ای قهوه چی خوبی نبودم

 لنز به چشم گذاشتی و

گفتی از جنوب برایم در یا را بیاور

رد پای

موج را در چشم هایت گرفتم

لب چشم هایت

دل خلییج بود

وسالها بعد ناخدا در خلیجی از مزه هایت پیدا شد

گفتند دریا

کلو شده سیاه شده

سیاه شده

طوفانی شده

ولی من فقط احتمال دادم از رنگ لنزت خسته شده ای

دانشکده را به آتش کشیدی ناز بانو

کمان به آرش کشیدی ناز بانو

قدم قدم با تو حول حول حوش آرادی

مرا سوی خودت حل می دادی

گذشته مر ا که برگردی به کوچه ای می رسی

که از پشت پنجره های نیمه باز آن چشم به راه پسری هستند

که یک روز در راه مدرسه رفت

 با موهای

دختری سبزه در دبستان

عشقی کوتاه در راهنمایی

ودبیرستانی سر به راه

و دیوار چشم های مشکی در فرهنگ سرا

من از وقتی چشم باز کردم مثل سگ عاشق بودم

ولی اصلا احتما نمی دادم کافی شاپ چشم های تو

 پاتوق بعد از ظهر های عشقم باشد

 از همه این حرف ها که بگذریم

با ور کن خدا حافظ ناز بانو

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 19:5  توسط  علیزاده یعقوب  | 

کمی شعر در استکانم ریخت

ومن الکل را

بار دگر

کشف کردم

اکنون سرم

 پر است

از کشفیات جدید

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 16:22  توسط  علیزاده یعقوب  | 

مهندس

 بلندترین ساختمان شهر را

مهندس ساخت

مهندس به جرم نرداختن مهریه زنش

بانو گلی 

به ۶۹۷

حمله روانی محکم شد

آن شب بعد از بیام های بازگانی

مهندس فهمید ب

انو گلی رخت هاولباسها را می شسته

وطلاقش بیهوده بوده

بقایایی گلی را روی ظرفها ریخت

و با بانو لباسها را شست

بعد برای جشن بیروزی به بالکن رفت

فردا صبح جلوی بلند ترین ساختمان شهر

جنازه اش را روی یک موشک کاغذی یدا کردند

که نقشه یک ساختمان بلند تر بود

بی هیچ آشزخانه ای

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 17:39  توسط  علیزاده یعقوب  | 

آمده بودم بگویم

بگویم

یگویم که مستم هنوز

که خیلی دستت سنگین ساقی

 ولی  به دلیل آزاد بودن این شعر

نمی توانم بگویم

هستم هنوز

انگار تمام دروازه های این شهر را به رویم بسته اند

یا شما ویزا صادر نمی کنید

چرا خانم مگه یه امضائ چقدر کار داره

بعضی قصه ها بی انکه تمام شوند تمام می شوند

یا شاید من خوابم برد

 آخر باد

باد می تواند مثل دستهای من موهای کسی را شانه کند

 آمدن برای من مثل برگشتن برای سیل به کوهستان سخت است

 در من کسی زندگی می کند

که به ساده گی چشم را چشمه می کند

برایم سخت است که بگویم

عاشق یک رباتم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 0:55  توسط  علیزاده یعقوب  | 

آمدی

دوباره آمدی

دوباره در

رگهایم جاری شدی

پیوند تو ونیکوتین مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم بهمن 1385ساعت 1:38  توسط  علیزاده یعقوب  |